سلام
من برگشتم
می بخشین یه مدت نبودم .
انشالله به کمک دعاهای شما دوستان حالم یه ذره بهتر شد
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 17:54 توسط نیماگروه
|


Listen to
each drop of rain
به هر قطره
باران گوش بده
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 0:56 توسط نیماگروه
|
آیا شیطان وجود دارد؟ آیا خدا شیطان را خلق کرد؟  استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند. آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟ شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد"
استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟
ادامه مطلب
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 0:49 توسط نیماگروه
|
تو کدامین بنده ای ...

غرور کسي را له مي کني، آنگاه که کاخ آرزوهاي کسي را ويران مي کني، آنگاه که شمع اميد کسي را خاموش مي کني، آنگاه که بنده اي را ناديده مي انگاري ، آنگاه که حتي گوشت را مي بندي تا صداي خرد شدن غرورش را نشنوي، آنگاه که خدا را مي بيني و بنده خدا را ناديده مي گيري ، مي خواهم بدانم،دستانت را بسوي کدام آسمان دراز مي کني تا براي خوشبختي خودت دعا کني؟. بسوي کدام قبله نماز مي گذاري که ديگران نگذارده اند؟
بپرسید ؟؟؟؟

دلتنگی ام را از غزل این یار دیرینم بپرسید ازهمسپار لحظه های تلخ و شیرینم بپرسید این خنده های بی خودی را بر لبم جدی نگیرید حال مرا از واژه های شعر غمگینم بپرسید من خود نمیدانم شما درد مگوی سالها را از او که عاجز مانده در یک لحظه تسکینم بپرسید من زنده ام اما خود این نادیده را باور ندارم از هر که این نا باوری را کرده تلقینم بپرسید باور ندارم از خود این تسلیم بی چون و چرا را از زندگی از هر چه میخواند به تمکینم بپرسید

آمد اما بي صدا خنديد و رفت ... لحظه اي در كلبه ام تابيد و رفت ... آمد از خاك زمين اما چه زود ... دامن از خاك زمين برچيد و رفت ... ديده از چشمان من پنهان نمود ... از نگاهم رازها فهميد و رفت ... گفتم اينجا روزني از عشق نيست ... پيكرش از حرف من لرزيد و رفت ... گفتم از چشمت بيفشان قطره اي ... ناگهان چون چشمه اي جوشيد و رفت... گفتمش من را مبر از خاطرت ... خاطراتش را به من بخشيد و رفت....
دیروز ...

ديروز... باز باران با ترانه با گوهرهاي فراوان مي خورد بر بام خانه ... و اما امروز... باز باران بي ترانه... باز باران با تمام بي کسي هاي شبانه... مي خورد بر مرد تنها...مي چکد بر فرش خانه...باز مي آيد صداي چک چک غم...باز ماتم من به پشت شيشه ي تنهايي افتاده... نمي دانم...نمي فهمم کجاي قطره هاي بي کسي زيباست؟...نمي فهمم, چرا مردم نمي فهمند که آن کودک...که زير ضربه شلاق باران سخت مي لرزد...کجاي ذلتش زيباست؟!
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 0:46 توسط نیماگروه
|
یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست . 
از هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز می گذشت. فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد:چرا اين همه وقت صرف اين يکی می فرماييد ؟ خداوند پاسخ داد:دستور کار او را ديده ای ؟ او بايد کاملا" قابل شستشو باشد، اما پلاستيکی نباشد.
بايد دويست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جايگزينی باشند. بايد بتواند با خوردن چایی تلخ و بدون شکر و غذای شب مانده کار کند. بايد دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جای دهد و وقتی از جايش بلند شد ناپديد شود.
ادامه مطلب
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 0:40 توسط نیماگروه
|
روزی مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می کرد که زیباترین قلب را در تمام آن منطقه دارد. جمعیت زیادی جمع شدند. قلب او کاملاً سالم بود و هیچ خدشه ای بر آن وارد نشده بود. پس همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تاکنون دیده اند. مرد جوان، در کمال افتخار، با صدایی بلندتر به تعریف از قلب خود پرداخت. ناگهان پیرمردی جلو جمعیت آمد و گفت:اما قلب تو به زیبایی قلب من نیست؟ مرد جوان و بقیه جمعیت به قلب پیرمرد نگاه کردند. قلب او با قدرت تمام می تپید، اما پر از زخم بود. قسمتهایی از قلب او برداشته شده و تکه هایی جایگزین آنها شده بود؛ اما آنها به درستی جاهای خالی را پر نکرده بودند و گوشه هایی دندانه دندانه در قلب او دیده می شد. در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجودداشت که هیچ تکه ای آنها را پر نکرده بود. مردم با نگاهی خیره به او می نگریستند و با خود فکر می کردند که این پیرمرد چطور ادعا می کند که قلب زیباتری دارد. مرد جوان به قلب پیرمرد اشاره کرد و خندید و گفت:?تو حتماً شوخی می کنی....
ادامه مطلب
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 0:38 توسط نیماگروه
|
وقتی نگاهم میکرد تمام وجودم می لرزید تنها کسی بود که مرا اینگونه عاشق کرد دلم می خواست بدونه که چقدر دوستش دارم اما او همیشه بامن سردو رسمی بود. به خاطرش به علاقه خیلی ها پشت کردم اما بازهم........ یک روز به هم برخورد کردیم ازم دعوت کرد احساس خوبی داشتم اونروز خیلی حرف زدیم اما اینبار هم سردو رسمی........ سالها گذشت درسمان هم تمام شد اخرین باری بود که می دیدمش یعنی میدانستم که این اخرین بار است اخرین حرف ما فقط یه نگاه بود ...... و دراخر گفت خدانگهدار...... من رفتم و اورفت من با اندیشه او و او با اندیشه فرداها.... زمانی گذشت با خبر شدم که ازدواج کرده میگفتند او دیگر شاد نیست نمیدانستم چرا من به تنهایی خود فکر میکردم..
ادامه مطلب
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 0:36 توسط نیماگروه
|
پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده. يک پاکت هم به روي بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترين پيش داوري هاي ذهني پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند : 
پدر عزيزم، با اندوه و افسوس فراوان برايت مي نويسم. من مجبور بودم با دوست دختر جديدم فرار کنم، چون مي خواستم جلوي يک رويارويي با مادر و تو رو بگيرم. من احساسات واقعي رو با Stacy پيدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما مي دونستم که تو اون رو نخواهي پذيرفت، به خاطر تيزبيني هاش، خالکوبي هاش ، لباسهاي تنگ موتور سواريش و به خاطر اينکه سنش از من خيلي بيشتره. اما فقط احساسات نيست، پدر. اون حامله است.
ادامه مطلب
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 0:33 توسط نیماگروه
|
مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند .آن ها عاشقانه ... یكدیگر را دوست داشتند:
زن جوان : یواش برو من می ترسم.jpg)
مرد جوان : نه این جوری خیلی بهتره
زن جوان : خواهش میكنم من خیلی می ترسم
مرد جوان : خوب ، اما اول باید بگویی كه دوست دارم
زن جوان : دوست دارم ، حالا میشه یواشتر برونی
مرد جوان : مرا محكم بگیر
ادامه در ...
ادامه مطلب
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 0:30 توسط نیماگروه
|
مهری یلفانی
"زندگى رسم خوشآيندى است."
سهراب سپهری
شش سال و پنج ماه و سه روز از استخدامش مىگذشت كه حكم اخراجش را به دستش دادند. در يك روز بهارى که درختان پس از يك سرماى هشت نه ماهه در فاصله يكى دو روز آفتاب و گرما برگ باز کرده بودند و شهر ناگهان چهره عوض كرده بود، ركسى سوار بر اتوبوس، جاده خلوت را پشت سر گذاشت و از كنار پارك معهودش گذشت. آرزويى گم در دلش جوانه زد، "كاش مجبور نبودم به سر كار بروم. همين جا پياده مىشدم و تا ظهر و شايد هم عصر را لابلاى اين درختان مىگذراندم." در محوطه وسیعی كه درختان مثل ديوارى سبز آن را احاطه كرده بودند، زمين پوشيده از چمنی سبز بود. آسمان آبى هم در يكدستى دست كمى از زمين سرسبز نداشت. لحظاتى بعد اتوبوس از كنار پارك گذشت و اين سوى وآن سوى، ساختمانهاى پراكنده، درختهاى پراكنده و وسائط نقليه در ديدرس نگاهش بودند. ركسى آرزوى محالش را از ياد برد. به روز درازى كه در پيش داشت، فكر كرد. كتابى كه در دستش باز بود، روى زانويش رها شد. خستگى پيشرس را در همه اندامش حس كرد. كابوس بيكارى هم مثل ابر تيرهاى در آسمان ذهنش چهره نشان داد. اما آن را از خود راند.
ادامه در ...
ادامه مطلب
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 0:27 توسط نیماگروه
|
________________________________________
زندگی شیرین یا تلخ آهسته یا تند می گذرد این گذشتن بستگی به دید ما دارد که چطور او را می نگریم و این نگریستن بستگی به احساسی دارد که در وجودمان ایجاد می شود .خوب یادم نیست این جمله از چه کسی است اما گوینده آن مهم نیست مهم آن سخنی که بیان می شود ‘ من در همین حال و هوا و فکر کردن به معنی زندگی و دنیا و عشق که جوهر ه ی آدمیت است غرق بودم که صدايی مثل انفجار یک بمب صوتی سکوت خانه ما را به هم ریخت من که مثل انسانهای گیج و بی هوش که از هیچ جايی خبر نداره و گويی از خواب هزار ساله بیدار شده اند . پا از اتاق بیرون گذاشتم که درهمان لحضه با چهره ی غضبناک مادرم روبرو شدم که چشمانش از شدت عصبانیت چون دو گل قرمز تازه شکفته باز و پوست صورتش از شدت کبودی مثل رنگ شب لطیف ودندانهایش مثل یخی در شرف خورد شدن به هم ساییده می شد در همین حالتهای صورت مادرم بودم که نا
ادامه مطلب
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 0:17 توسط نیماگروه
|
دوباره آن زن شبهای خیــس و بــــارانی همان که شـــد لقبش یک زن خیابــانی کنــــار جــــاده ایستاد و انتظــــار کشید چقدر حس بـدی داشت ، حس ویــرانی شروع جـل جل باران و خانه ای که نبود شــــروع وسوســــه ی آن گناه پنهـانی نگـــــــاه تلـــخ زن و ازدحام گنگ صـــدا هجــــوم بوق و چــراغهای زرد و نورانی فضــای مبهم ماشین و حـلقه های دود یــــکی دو بسته ی پول هــــزار تومانی و بـــاز قصـــه ی تکـــرار تن فروشی زن سقوط عاطفه و عشـــق های انسانی دوبـــاره عرض خیابان و نیم ساعت بعد فروش یک گــــل پژمرده مفت و مجانی
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 0:16 توسط نیماگروه
|
_______________________________________ پروردگارا ! اين نامه را بنده ای از بندگان تو به تو مي نویسد که بدبختی
بمفهوم وسيع کلمه – در زندگی بی پناهش بيداد می کند.... بعظمت تردید ناپذیرت سوگند ، همین حالا که این نامه را بتو مینویسم آنقدر احساس بدبختی میکنم که تصورش – حتی برای تو که تنها پناهگاه تیره بختانی – امکان پذیر نیست ..... میدانی خدا ، سرنوشت دردناکی که نصیب زندگی تنهای من شده صرفا زاییده یک امر تصادفی است .. مگر زندگی جز ترادف تصادفات ، چیز دیگری هم هست ؟ ... نه خدا .... به خدا نیست !...
ادامه مطلب
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 0:1 توسط نیماگروه
|
از پیمان اسماعیلی ________________________________________
دیر آمدی! تا غروب منتظرت ماندند . نیامدی. آنها هم ماشین را برداشتند و رفتند کمپ جدید . ساختمانش را تازه تمام کردهاند . حالا میرسیم خودت میبینی . خیلی بهتر از جای قبلیمان است . خب یکی باید میماند تا تو را برساند آنجا . سوال کردن ندارد . خودت میآمدی پیدا نمیکردی . فقط کاش راننده را مرخص نمیکردی . حالا باید این همه راه را پیاده برویم . خب بله . حرفت را قبول دارم . شبانه زیاد سخت نیست . اگر روز بود کباب میشدیم . میخندی ؟ باز هم خوب است که میتوانی بخندی . ولی شانس آوردیم از شر آن دوتا کاروان بیریخت و زنگ زده خلاص شدیم . انگار به جای مهندس حیوان استخدام کرده اند . نه حمامی ، نه آشپزخانه ای . حرفت قبول. شرکت آدم پوست کلفت میخواهد . تو هم اگر پوستت کلفت باشد دو سه ساله بارت را میبندی و خلاص.
قصهی اینجا ماندنم دراز است . نپرس . خب ده سالی میشود . خیلیها توی این مدت بارشان را بستند . بدبختیاش مال من بود کیف کردن بعدش مال آنها. شرکت هم میداند اگر من اینجا نباشم کارش پیش نمیرود. آخر کی حاضر میشود مثل من سگ دو بزند توی این برهوت ؟ ولی خب ، دیگر بومی این بیابان شدهام . کار کردن تویش را دوست دارم . آن اویل این آمدن و رفتنها عذابم میداد . یعنی هر کسی میآمد ، زود بارش را میبست و بعد هم میزد به چاک . ولی برای یکی مثل من که سرش به کار خودش بود آب از آب تکان نمیخورد .ولی خب ، یاد گرفتم که چه طور با خودم کنار بیایم. شرکت هم حالا فقط آنهایی را میفرستد اینجا که مشکلی توی مرکز داشته باشند . هر کسی که موی دماغشان بشود میافتد توی این بیابان کنار دست من . عین خودت . تو هم مشکلی چیزی برای آن بالاییها درست کردهای نه ؟ حتما چیزی بوده که تو را انتخاب کردند و فرستادند اینجا . خب اینطوری اگر مثل آن یکیها خواستی بارت را ببندی و بعد خودت را گم و گور کنی شرکت ضرر نمیکند . یعنی هم آنها از شر تو خلاص میشوند هم تو به نان و نوایی میرسی . برای من هم مهم نیست که بیایی اینجا و بارت را ببندی . سرم به کار خودم است . گفتم که ، اینجا کار کردن را دوست دارم . این حرفها را به خودت نگیری ، فقط میخواستم جواب سوالت را داده باشم.
ادامه مطلب
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 0:0 توسط نیماگروه
|
مرضيه ستوده
جاده باریک بود و پیچ در پیچ. اینجا آنجا که جاده باریکتر میشد، درختها و بوتهها انگار سرشان را میآوردند تو ماشین و دالی میکردند. اینجور وقتها آدم دلش میخواست یکی کنارش نشسته بود. شرجیی هوا، بخار مرداب، بوی صمغ، بوی علف، رخوت ناخواستهای ایجاد میکرد. کششی درونی، گیج و گم اما دلچسب. تابلوی گذر حیوانات که یک عکس آهو یا گوزن بود، حواسم را به خود کشید. همیشه وحشت دارم از اینکه یکی از اینها بپرد توی جاده و من ندانم چی کار کنم.
زود رسیده بودم. همیشه بار اول زودتر میروم. برخورد اول مهم است. این را تو کانادا خوب شیرفهم شدهام. از ماشین زدم بیرون و پیاده گشتی دور و بر زدم. نرمه بادی میوزید. عرق زیرموهام را باد دادم. گردهی گلهای ماده، پر و پخش درهوای کلالههای نر، چرخ و واچرخ میخوردند. هوا ناز بود. رفتم در زدم. ساعت دوازده و نیم با آقا و خانم هافمن قرار داشتم. قرار بود از مادر آقای هافمن نگهداری کنم. تلفنی با خانم هافمن حرف زده بودم. من توی هرخانهای که میروم از همان اول میفهمم که اعضای خانواده به جان هم غر میزنند یا نه. از حالتی که خانم خانه دستش را یک ور میکند تا نشانم دهد سطل آشغال کجاست یا بگوید از خشک کن که استفاده میکنید این کلید را حتما فشار دهید. و از نظمی که چطور دمپاییهاشان را میگذارند کنار هم، میفهمم.
داشتیم قهوه میخوردیم و خودمان را معرفی میکردیم، من گفتم که چند سالی در دوسِلدُرف زندگی کردم. نیکلاس گفت- بعد حتما فرار کردید و آمدید کانادا. من خندهم گرفت. نیکلاس و میراندا، پدر و مادرشان آلمانی بودند اما خودشان هرگز در آلمان زندگی نکرده بودند، فقط گذری و برای مسافرت. بعد از کلیسای جامع کلن حرف زدیم و رود راین و کارناوال و آبجوی هاینهکن.
ادامه مطلب
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 23:59 توسط نیماگروه
|
آخرين نامه چارلی چاپلين به دخترش - داستان عاطفی
چارلی چاپلین یکی از نوابغ مسلم سینماست . او در زمانی که در اوج موفقیت بود با اونااونیل ازدواج کرد و از او صاحب 7 یا 8 بچه شد ولی فقط یکی از این بچه ها که جرالدین نام دارد استعدادبازیگری را از پدرش به ارث برده و چند سالی است که در دنیای سینما مشغول فعالیت است و اتفاقا او هم مثل پدرش به شهرت و افتخار زیادی رسیده و در محافل هنری روی او حساب می کنند .
چند سال پیش وقتی جرالدین تازه می خواست وارد عالم هنر شود ، چارلی برای او نامه ای نوشت که در شمار زیبا ترین و شور انگیزترین نامه های دنیا قرار دارد و بدون شک هر خواننده یا شنونده ای را به تفکر وادار می کند.
ژرالدين دخترم:
اينجا شب است٬ يک شب نوئل. در قلعه کوچک من همه سپاهيان بی سلاح خفته اند.
ادامه در ....
ادامه مطلب
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 23:57 توسط نیماگروه
|
پس کجايي؟
سروش صحت
صبح ها مسير ثابتي دارم و اگر عجله نداشته باشم آنقدر در ايستگاه منتظر مي مانم تا تاکسي مورد علاقه ام برسد. در واقع راننده اين تاکسي را دوست دارم. راننده پير و درشت هيکلي با دست هاي قوي و آفتاب سوخته و چشم هاي مشکي رنگ است که تابستان و زمستان سر شيشه ماشين را باز مي گذارد و با آنکه چهار سال است بيشتر صبح ها سوار ماشينش مي شوم فقط سه چهار بار صداي بم و خش دارش را شنيده ام. ماشينش نه ضبط دارد، نه راديو و شايد همين سکوت، حضورش را اين چنين لذت بخش مي کند. ما هر روز از مسير ثابتي مي رويم، فقط چهارشنبه هاي آخر هر ماه راننده مسير هميشگي مان را عوض مي کند. يکي از چهارشنبه هاي آخر ماه به او گفتم «از اين طرف راهمون دور مي شه ها.» «مي دونم.»
ادامه مطلب
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 23:55 توسط نیماگروه
|

من از قصه زندگی ام نمی ترسم من از بی تو بودن به یاد تو زیستن و تنها از خاطرات گذشته تغذیه کردن می ترسم. ای بهار زندگی ام اکنون که قلبم مالا مال از غم زندگیست اکنون که باهایم توان راه رفتن ندارد برگرد باز هم به من ببخش احساس دوست داشتن جاودانه را باز هم آغوش گرمت را به سویم بگشا باز هم شانه هایت را مرحمی برایم قرار بده. بگزار در آغوشت آرامش را به دست آورم بدان که قلب من هم شکسته بدان که روحم از همه دردها خسته شده. این را بدان که با آمدنت غم برای همیشه من را ترک خواهد کرد. بس برگرد که من به امید دیدار تو زنده ام
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 23:33 توسط نیماگروه
|
آقای رئیس جمهور ! اینها از فلسطینیانی که سنگشان را به سینه می زنید بدبخت ترند |

|
+
نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 14:42 توسط نیماگروه
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:20 توسط نیماگروه
|

قلبش مرا لو داد
ادگار آلن پو
درست است .عصبي ام . من بسيار بسيار عصبي بودم و هستم .ولي حق نداريد بگوييد من ديوانه ام اين رنج قواي حسي را قوي كرده است جاي اينكه ضعيف يا خراش كند. از همه بيشتر حس صداهاي تيز را . من همه ي صداهاي آسمان و زمين را مي شنوم . صداهاي بسياري را از جهنم مي شنوم پس چگونه مي توانم ديوانه باشم؟ گوش كن ! ببين كه چقدر درست و آرام و همه ي داستان را مي توانم برايت بگويم .
ادامه در ...
ادامه مطلب
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:24 توسط نیماگروه
|
موضوع: لیلی نویسنده: فائزه شکیبا
امروز ، سر خاكت من تو را بعد از 9 ماه و 7 روز ،دوباره ديدم . همان وقتي كه داشتند لحد را روي صورتت مي گذاشتند بالاي سرت بودم ايستاده نه، نشسته نه، دست و پا مي زدم زير دست و پاي مردم و خودم را با چنگ و دندان مي رساندم بالاي سرت . عاقبت صورتت را ديدم آن ريش بلند درويشي را هم كه حتما 9 ماه و 7 روز است گذاشتهاي ،ديدم .رنگ پريده بود مثل من گونه هاي من هم از 9 ماه و 7 روز پيش به اين طرف ديگر گل نينداخته ،حالا يك صورت كشيده مهتابي دارم كه چشم هايش را عمه فخري قسم خورده يكروز در مي آورد .
ادامه در ...
ادامه مطلب
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:22 توسط نیماگروه
|
 چند وقتی بود در بخش مراقبت های ویژه یک بیمارستان معروف ، بیماران یک تخت بخصوص در حدود ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه جان می سپردند و این موضوع ربطی به نوع بیماری و شدت وضعف مرض آنان نداشت. این مسئله باعث شگفتی پزشکان آن بخش شده بود به طوری که بعضی آن را با مسائل ماورای طبیعی و بعضی دیگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد دیگر در ارتباط می دانستند.کسی قادر به حل این مسئله نبود که چرا بیمار آن تخت درست در ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه می میرد.به همین دلیل گروهی از پزشکان متخصص بین المللی برای بررسی موضوع تشکیل جلسه دادند و پس از ساعت ها بحث و تبادل نظر بالاخره تصمیم بر این شد که در اولین یکشنبه ماه ، چند دقیقه قبل از ساعت ۱۱ در محل مذکور برای مشاهده این پدیده عجیب و غریب حاضر شوند.
ادامه در ...
ادامه مطلب
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:20 توسط نیماگروه
|
سنگِ سرد
ـ آقاي افشار،... دستهگلها رو آوردن، ميخوايد چندتاش رو با خودمون ببريم؟ من و مامان، خانهي پدربزرگيم. همه منتظر خالهام هستيم كه رفته است مدرسهاش براي گرفتن كارنامهي ثلث سوم و دير كرده. از پدربزرگ قول گرفته كه برايش دوچرخه بخرد و او هم شرط گذاشته كه بايد يكضرب قبول شود. سال چهارم دبيرستان است و از او هيچ بعيد نيست كه تا شب خانه نيايد. ولي نه بهخاطر چندتا تجديدي، چون كسي كه شب امتحان مثلثات، “امشب اشكي ميريزد“ بخواند، نبايد چندتا نمرهي تك شرمندهاش كند.
ادامه در ....
ادامه مطلب
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:19 توسط نیماگروه
|
گربهاي كه زمان مرگ بيماران را پيشبيني ميكند
گربهاي به نام اسكار قدرت پيشبيني مرگ بيماران را در خانه سالمندان دارد و در ساعات آخر عمر بيماران به آنان نزديك ميشود. دقت او، كه در 25 مورد مشاهده شده، باعث شده وقتي بيماري را انتخاب ميكند، كاركنان خانه سالمندان در پراويدنس، رود آيلند، امريكا، به اعضاي خانواده او خبر دهند. بيمار انتخابي گربه معمولا كمتر از چهار ساعت وقت دارد. دكتر ديويد دوسا، در مصاحبهاي گفت: او خيلي اشتباه نميكند و به نظر ميرسد ميفهمد چه وقت بيماري دارد ميميرد. دكتر دوسا اين پديده را در مقالهاي در نشريه پزشكي نيوانگلند توصيف كرده است.
ادامه در ....
ادامه مطلب
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:13 توسط نیماگروه
|
خواستگاري  اوايل شب بود. دلشوره عجيبي تمام بدنم را فرا گرفته بود. بعد از اينكه راه افتاديم به اصرار مادرم يك سبد گل خريديم. خدا خير كساني را بدهد كه باعث و باني اين رسم و رسومهاي آبكي شدند. آن زمانها صحراي خدا بود و تا دلت هم بخواهد گل! چند شاخه گل مي كندن و كارشان راه مي افتاد، ولي توي اين دوره و زمونه حتي گل خريدن هم براي خودش مكافاتي دارد كه نگو نپرس!!! قبل از اينكه وارد گلفروشي بشوي مثل «گل سرخ» سرحال و شادابي ولي وقتيكه قيمتها را مي بيني قيافه ات عين «گل ميمون» مي شود.
ادامه در ....
ادامه مطلب
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:10 توسط نیماگروه
|
نام داستان: شاید روزی دیگر
 با صدای بسته یا باز شدن در از خواب بلند شدم. ساعت هفت بعدظهر، خونه خالیه.برا خودم چایی ریختم و از تو یخچال شکلات برداشتم و اومدم روی مبل نشستم، تلویزیون رو روشن کردم. روی میز یه پاکت سفید بود. کارت عروسی به نظر می رسید. از تو پاکت کارت و در آوردم سفید بود با گل های ریز صورتی و بنفش از اون دهاتی ها نه ! قشنگ بود شایدم زشت بود. اصلاً چه فرقی می کنه. همه ی کارت و با دست خط خودشون نوشته بودن با خودکار صورتی ، رنگش مهربون بود. به نظر دست خط پرهام بود شایدم خط لیلا!
ادامه در ....
ادامه مطلب
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:7 توسط نیماگروه
|
بالهايت را کجا جا گذاشتي؟
پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : اما من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه من آشيانه بسازي . پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدمها را خوب مي دانم اما گاهي پرنده ها و آدمها را اشتباه مي گيرم . انسان خنديد و به نظرش اين خنده دارترين اشتباه ممکن بود .
پرنده گفت : راستي چرا پر زدن را کنار گذاشتي ؟ انسان منظور پرنده را نفهميد اما باز هم خنديد . پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد . انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي که نمي دانست چيست . شايد يک آبي دور – يک اوج دوست داشتني .

ادامه مطلب
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:49 توسط نیماگروه
|
راه بهشت  مردي با اسب و سگش در جادهاي راه ميرفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقهاي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدتها طول ميكشد تا مردهها به شرايط جديد خودشان پي ببرند. پياده روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق ميريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز ميشد و در وسط آن چشمهاي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازه بان كرد و گفت: "روز بخير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟"

ادامه مطلب
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:49 توسط نیماگروه
|
 دو ماشین با هم تصادف بدی می کنند، بطوریکه هردو ماشین بشدت آسیب میبینند .ولی راننده ها بطرز معجزه آسایی جان سالم بدر می برند. وقتی که هر دو از ماشین هایشان که حالا تبدیل به آهن فراضه شده بیرون می آیند ، خانم راننده میگوید: چه جالب شما مرد هستید،ببینید چه بروز ماشین هایمان آمده ! همه چیز داغان شده ولی ما کاملا" سالم هستیم . این باید نشانه ای از طرف خداوند باشد که ما اینچنین با هم ملاقات کنیم و شاید بتوانیم زندگی مشترکی را با صلح و صفا آغاز کنیم ! مرد با هیجان پاسخ داد:بله ، کاملا" با شما موافقم این باید نشانه ای از طرف خدا باشد ! سپس زن ادامه داد و گفت : ببینید یک معجزه دیگر. ماشین من کاملا" داغان شده ولی این شیشه مشروب سالم مانده است .مطمئنا" خدا خواسته که این شیشه مشروب سالم بماند تا ما این تصادف و آشنایی خوش یمن را جشن بگیریم.
ادامه در ...

ادامه مطلب
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:49 توسط نیماگروه
|
|